
ديدنيهاي ناديد
پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٧
سلام....
یه کم میخوام باستانی بنویسم...از مردم و فرهنگ کهن ایران زمین براتون بگم...
البته..نمیخوام بگم اون چیزایی رو که همه میگن....
میخوام یه لینک قشنگ بهتون بدم..یه کم حس نوستالوژیک کهنه تون تکون بخوره...

اگه فهمیدین این یعنی چی؟؟؟؟
این نوشته در کتیبه های داریوش دیده شده...
و دانشمندان پس از مطالعه و تحقیق بسیار دریافتند که این نوشته ..اسمی است ارزشمند که متفق القول گفته اند شخصی بزرگ بوده که میخواسته اول اون پادشاه ایران بشه..اما داریوش شده
اها..اینجا بود که منم دست به کار شد و بعد از یه روز فهمیدم چی نوشته...فک کنم خیلی شبیه به اسم و فامیل کامل من باشه
( حالا اگه تونستین پیدا کنین پرتقال فروش سر کوچه مونو)
خوب..خیلی هم نران نشین اگه نتونستین بفهمین چیه...
میتونین برید اینجا ( همین لینکه) بعد ..اسم مبارکتون رو وارد کنین...شاید ..شاید..بعد از تحقیق و تفحص بسیار تونستین اسم منو پیدا کنین..
حتما بینیدش..ضرر نمیکنین...حداقل حس نوستالوژیک پدر پدر جدیمون یه کم فعال میشه( اگه شد..یه فاتحه براشون بخونین...برا منم یه صلوات
)
شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٧
پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت. دختر هابیل جوابش کرد و گفت: نه، هرگز؛همسری ام را سزاوار نیستی؛تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد.تو همانی که بر کشتی سوار نشدی. خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را. به پدرت پشت کردی،به پیمان و پیامش نیز
غرورت غرقت کرد. دیدی که نه شنا به کارت آمد نه بلندی کوهها؟
پسر نوح گفت: اما آن که غرق می شود خدا راخالصانه تر صدا می زند،تا آن که بر کشتی سوار است.
من خدایم را لا به لای طوفان یافتم، در دل مرگ و سهمگینی سیل
دختر هابیل گفت: ایمان، پیش از واقعه به کار می آید. در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدی، هر کفری بدل به ایمان می شود. آن چه تو به آن رسیدی ، ایمان به اختیار نبود، پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست
پسر نوح گفت: آنها که بر کشتی سوارند امنند و خدایی کجدارومریز دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود.. من آن غریقم که به چنان خدای مهیبی رسیدم که با چشمان بسته نیز می بینمش و با دستان بسته نیز لمسش می کنم. خدای من چنان خطیر است که هیچ طوفانی آن را از کفم نمی برد
دختر هابیل گفت: باری تو سرکشی کردی و گناهکاری. گناهت هرگز بخشیده نخواهد شد
پسر نوح خندید و خندید و خندید و گفت: شاید آن که جسارت عصیان دارد،شجاعت توبه نیز داشته باشد. شاید آن خدا که مجال سرکشی داد، فرصت بخشیده شدن هم داده باشد
دختر هابیل سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت کرد و آنگاه گفت: شاید. شاید پرهیزکاری من به ترس و تردید آغشته باشد.اما نام عصیان تو دلیری نبود. دنیا کوتاه است وآدمی کوتاهتر. مجال ازمون و خطا این همه نیست
پسر نوح گفت: به این درخت نگاه کن. به شاخه هایش.پیش از آنکه دستهای درخت به نور برسند، پاهایش تاریکی را تجربه کرده اند. گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد
. گاهی برای رسیدن به خدا باید از پل گناه گذشت 
من این گونه به خدا رسیدم. راه من اما راه خوبی نیست. راه تو زیباتر است، راه تو مطمئن تر، دختر هابیل
پسر نوح این را گفت و رفت. دختر هابیل تا دور دستها تماشایش کرد و سالهاست که منتظر است و سالهاست که با خود می گوید: آیا همسریش را سزاوار بودم؟







عرفان نظر آهاری
چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٧
11 سپتامبر ....
یادته...روزایی رو که تو با تمام عشقت
به من میگفتی...فلانی...تو هرگز نمیفهمی چقدر دوستت دارم....
اما من فهمیدم ...(که برا دل خوش کردنم بود)
یادته روزی رو که به من گفتی یه مدت کوچولوی دیگه منتظرم باش.....
اما چند ساله که منتظرم؟؟؟
یادته از شوق...وقتی بهت گفتم...اگه روزی توی این دنیا مال من نشی..مطمئن باش اون دنیا به جای هر چیزی که خدا بخواد بهم بده..تو رو ازش میخوام؟؟؟؟
و تو چطور با هق هقت...همه سرها رو به طرفمون برگردوندی؟
یادته نگاه اول رو؟؟؟؟
یادته؟؟؟
همیشه به خاطر کاری که کردم و تو نزاشتی هرگز به خاطرش ازت عذر بخوام....خودمو لعنت میکنم...میدونی کی؟؟؟کجا؟؟؟ آره ..همون شب که تو خیابون مث دیوونه ها........
اما....
یادم نمیره....وقتی که با گرمای دستات....صورت منو لمس کردی...اما حیف که هنوز سوزش رد انگشتات ...رو صورتم ..داغه داغه.....
حتی اگه روزی...روزی ببینمت..جای دقیق انگشتات رو میگم که کدومش رو...کجای سر و صورتم زدی...
اونجا بود که فهمیدم....که الان 11 سپتامبر دل منه....
برجهای دوقلوی عشق تو و من...اونجا....روی دلم خراب شدن....وکسی نبود که آوارش رو برداره و .....
دلم موند زیر خروارها خروار خاک بی مهری ات....
و توی این چند سال.....انتظار برگشتنت شهر و کشور دلم رو خراب کرد...یکی یکی برجها و ساختموناش فرو ریختن....اما دریغ از یه............