برای دیدن عکس..روش کلیک کنین
در این نوع تست 10 سوال طرح شده که شما باید پس از خواندن هر سوال از سوالات زیر در زمان فقط 5 ثانیه به آن جواب صحیح بدهید. در پایان تعداد پاسخهای درست شما ضرب در 10 میشود و میزان آی کیو شما را نشان میدهد. فقط مراقب باشید سادگی سوالات شما را فریب ندهد!!!
1- بعضی از ماهها 30 روز دارند بعضی 31 روز چند ماه 29 روز دارد؟
2- اگر دکتر به شما 3 قرص بدهد و بگوید هر نیم ساعت 1 قرص بخور چقدر طول میکشد تا تمام قرصها خورده شود؟
3- من ساعت 8 شب به رختخواب رفتم و ساعتم را کوک کردم که 9 صبح زنگ بزند وقتی با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم چند ساعت خوابیده بودم؟
4- عدد 30 را به نیم تقسیم کنید وعدد 10 را به حاصل آن اضافه کنید چه عددی به دست میآید؟
5- مزرعه داری 17 گوسفند زنده داشت تمام گوسفند هایش به جز 9 تا مردند چند گوسفند زنده برایش باقی مانده است؟
6- اگر تنها یک سیخ کبریت داشته باشید و وارد یک اتاق سرد و تاریک شوید که در آن یک بخاری نفتی یک چراغ نفتی و یک شمع باشد اول کدامیک را روشن میکنید؟
7- فردی خانه ای ساخته که هر چهار دیوار آن به سمت جنوب پنجره دارد خرسی بزرگ به این خانه نزدیک میشود این خرس چه رنگی است؟
8- اگر 2 سیب از 3 سیب بردارین چند سیب دارید؟
9- حضرت موسی از هر حیوان چند تا با خود به کشتی برد؟
10- اگر اتوبوسی را با 43 مسافر از مشهد به سمت تهران برانید و در نیشابور 5 مسافر را پیاده کنید و 7 مسافر جدید را سوار کنید و در دامغان 8 مسافر پیاده و 4 نفر را سوار کنید و سرانجام بعد از 14 ساعت به تهران برسید حالا نام راننده اتوبوس چیست؟
ارزیابی تست براساس تعداد جوابهای نادرست مجاز به نسبت سطح هوش :
7 تا و بیشتر، دانش آموز دبستان
6 تا، دانش آموز دبیرستان
5 تا، دانشجو
2 الی3 تا، استاد دانشگاه
1 تا، مدیران ارشد
و 0 تا، مسلما شما که از IQ بسیار بالایی برخوردار هستید! ( بابا IQ )
پاسخ تست ها :
توضیح اینکه برای مشاهده پاسخ تست ها لازم است کلیدهای CTRL + A را بر روی کیبورد فشار دهید یا نوشته های زیر را Select کنید تا نمایان شوند!
1- تمام ماهها حداقل 29 روز را دارند.
2- یک ساعت (شما یک قرص را در ساعت 1 و دیگری را درساعت 1/5 و بعدی را در ساعت 2 می خورید).
3- ساعت کوکی نمیتواند شب و روز را تشخیص دهد پس به اولین ساعت 9 که برسد زنگ میزند که ساعت 9 شب است.
4- حاصل 70 است (تقسیم بر نیم معادل ضرب در 2 است).
5- کاملا روشن است که او همان 9 گوسفند را خواهد داشت.
6- بدون جعبه کبریت روشن کردن هیچ کدام از آنها مقدور نیست.
7- سفید چون خانه ای که هر چهار دیوارش رو به سمت جنوب پنجره داشته باشد باید در نوک قطب جنوب باشد و در آنجا همه خرس ها سفیدند.
8- همان2 سیب.
9- هیچ(حضرت نوح بود نه حضرت موسی)
10- خوب خودتونید دیگه(نام خودتان)
تو این سرمای نیمه زمستونی....که البته دست کمی از زمستون هم نداره
دم صبح سرد.....و یخ
پیچیدی لای پتوی خودتو از شدت سرما ...هی از خواب بیدار میشی
هی یه وری میشی...هی پتو رو روسرت میکشی....
دیگه کم کم داری میشی عین یه بستنی که لای پتو پیچیده باشن...
آخ که چقدر سرده....
یهو حس کنی یکی داره پاهاتو فشار میده......
داری از پایین....گرم میشی.....از نوک انگشتای پات....
یه حس خوب ...تو اون حس بد سرما
کم کم گرمتر و گرمتر میشی....
اون گرما هی بالا تر میاد......آروم آروم
یه حس خوب...یه حس قشنگ
یه حس داااااااااااااااااااااااااااااغ
سرتو از زیر پتو که در میاری تازه میفهمی....
امروز ابرها به خورشید اجازه دادن گرمای وجودشو به تن سرد زمین بتابونه...
و تو هم قسمتی از همین زمینی ....که آفتاب ...کم کم و آروم آروم...از پنجره میتابه روی پاهاتو تورو گرمت میکنه......
آخ.... که چقدر خوبی خورشید....
مثل یه ....مادر
مثل یه....
یه حس دااااااااااااااااااااااااااااااغ
یه سوال
اگه جایی باشین که بدونین فضاش آلوده است....هواش سمی هست...چی کار میکنین؟ نفس میکشین؟ یا سینه اتون رو پر از همون هوا میکنین؟
اگه اون مکان پر از ظلم و نادیده گرفتن حق و حقوق و بی احترامی و ....باشه چی؟
اگه جایی پر از غیبت باشه چطور؟
اگه ببینین کسی رو که خیلی دوسش دارین و براش احترام غائلین....حالا همون مگسان دور شیرینی دارن خرابش میکنن...بدی هاشو به رخ میکشن....
همونایی که تا دیروز که دری به تخته نخورده بود و اتفاقی نیافتاده بود.....همه تا کمر جلوی طرف خم میشدن....حالا ...نشستن و هر چی بدی تو دنیاست رو پای یکی که شاید اصلا و ابدا اونطور نیست ..میبندن؟
شما چیکار میکنین؟ میمونین و دم نمیزنین؟ یا شما هم همرنگ جماعت میشین تا (( نشوی رسوا )) ؟
بوی عیدی... بوی توت...بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو
بوی یاس جانماز ترمه مادر بزرگ
با اینا زمستونو سر می کنم
با اینا خستگیمو در می کنم
شادیه شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب
با اینا زمستون و سر میکنم
با ایناخستگیمو در میکنم
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه
شوق یک خیز بلند از روی بوته های نور
برق کفش جفت شده تو گنجه ها
با اینا زمستونوسرمیکنم
با ایناخستگیمو در میکنم
عشق یک ستاره ساختن با دو لک
ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در می کنم
بوی باغچه بوی حوض عطرخوب نذ ری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آب تنی
با اینا زمستونو سر می کنم
با اینا خستگیمو در میکنم
با اینا زمستونو سر می کنم
با اینا خستگیمو در میکنم
ماه امشب چقدر زیبا بود...آخه شب 14 هست...
یادش به خیر.....
صورتش به زیبایی ماه بود...گرد و سفید و دوس داشتنی(وقتی میخندید....یکی باید منو جم میکرد)
همیشه 14 هم هر ماه بهش میگفتم چقده ماه شدی...
ولی نه..تو از ماه قشنگتری.....
اما الان....
ماه برام شده یاد آور نامردی روزگار.....دیگه ازش بدم میاد
کاش ماه من پیشم بودی
هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم.
تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است. حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود.
ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند. در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند.
مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم. از لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود. 
در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدم های کوچکی که نکشیده شده.
مهم اشق
است ! اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید. من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و می خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم. 
مهریه وشیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند.همین خرج های ازافی باعث می شود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود.
دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد.
البته من و ساناز تفافق کرده ایم که بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند!
اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک زیر زمینی بگیرد. می گفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین!
اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید . ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه درختی درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست. از آن موقه خاله با من قهر است.
قهر بهتر از دعواست.آدم وقتی قهر می کند بعد آشتی می کند ولی اگر دعوا کند بعد کتک کاری می کند بعد خانومش می رود دادگاه شکایت می کند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان! 

البته زندان آدم را مرد می کند.عزدواج هم آدم را مرد می کند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است!
این بود انشای من
----------------------
(مرسی مهشید خانوم)
تو دل یه مزرعه
یه کلاغ رو سیاه
هوایی شده بره
پابوس امام رضا
اما هی فکر میکنه
او نجا، جای کفتراس
آخه من کجا برم
یه کلاغ که روسیاس
من که توی سیاهیها
از همه رو سیاهترم
میون اون کبوترا
با چه رویی بپرم
تو همین فکرا بودش
کلاغ عاشق ما
یه دلش میگفت برو
یه دلش میگفت بمون
که یهو صدایی گفت
تو نترس و راهی شو
به سیاهی فکر نکن
تو یه زائری برو
من که توی سیاهیها
از همه رو سیاهترم
میون اون کبوترا
با چه رویی بپرم
ترانه کلاغ رو سیاه از محسن چاوشی(دانلود)
شعر از فرزاد حسنی
سلام...
نمیدونم تو شب عید آقا درسته نوشتنش یا نه...
اما برای شاد کردن و تسلی خاطر یکی از بهترین دوستانم.....
امروز ...خانوم رها (اینجا) بهترین دوست و یار و یاورش رو از دست داده.....
من از طرف همه بچه هایی که ایشون رو میشناسن...برای علی آقا طلب مغفرت و غفران الهی میکنم ....
و تسلیت به رها خانوم و آرزوی عمر با عزت ......
ان شاالله سر سفره آقا علی ابن موسی الرضا(ع) از خوان نعمت ایشون بهره مند باشه...
و ایشالا همیشه بعد از این رها خانوم رو مثل سابق با چهره خندون ببینیم...
از همه دوستای گلم هم میخوام برای عرض تسلیت...با دل نویس های قشنگشون...دل رها خانوم رو تسلی بخش باشن....
آدرس بلاگ رها خانوم : http://maryam202.persianblog.ir
بدو...تا دیر نشده ....
کجا؟
بلاگ خانوم پت(اینجا)
زود نامه تونو بنویسین تو بخش نظرات همونجا...
قراره ایشون...ببره بندازه تو ضریح آقا...
حرف دل یا هر چی که میخوای...
دوس داشتی خصوصی بده تا ببینه
پس بدو تا دیر نشده [گل]
آموزش تهیه شراب بوسیله ی کارتون پت و مت

(قابل توجه خانوم پت)
نتیجه این شد که : تهیه کننده و ناظر برنامه پت و مت در گروه کودک و نوجوان شبکه 2 سیما برکنار شدند.
شرح واقعه:
گویا به خاطر اعتراضاتی به پخش کارتون پرمخاطب «پت و مت» در ساعت 16.30 دقیقه بعدازظهر چهارشنبه 8 آبان که در آن مراحل تولید شراب به تصویر کشیده شده بود، تهیه کننده و ناظر این برنامه در شبکه 2 ، از کار برکنار شدند.
گفتنی است شبکه دوم سیما، در اقدامی تعجب برانگیز، یک بار چگونگی فرآیند تولید شراب از ابتدای کار یعنی از چیدن انگور، و بار دیگر آوردن دستگاه تقطیر و گرفتن شراب تا مصرف آن و متاسفانه حتی به هم زدن گیلاسهای مشروب و سپس مست شدن دو شخصیت کارتونی محبوب بچه ها را نشان داده بود.
روزنامه کیهان در این باره نوشت: تنی چند از هموطنان دیروز بلافاصله طی تماس با تحریریه کیهان، نسبت به پخش این انیمیشن بشدت اعتراض کردند و با تقبیح این عمل ناشایست، خواستار عذرخواهی رسمی مسئولان عالی صداوسیما و برکناری عاملان پخش این برنامه شدند.
می گویند در فهرست ریز برنامه های اعلام شده کودک و نوجوان از سوی صداوسیما در بعدازظهر روز چهارشنبه برنامه پت و مت وجود نداشته است!
پس از مشکوف شدن علت واقعه متهمین از کار برکنار شدند.
سال 1230 :
مرد:دختره خیر ندیده من تا نکشمت راحت نمیشم....
زن:آقا حالا یه غلطی کرد شما ببخشید ! نا محرم که خونمون نبود.حالا این بنده خدا یه بار بلند خندیده...!!!
مرد: بلند خندیده؟ این اگه الان جلوشو نگیرم لابد پس فردا می خواد بره بقالی ماست بخره. نخیر نمی شه باید بکشمش... ![]()
بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو می بخشه.
سال 1280:
مرد: واسه من می خوای بری درس بخونی؟ می کشمت تابرات درس عبرت بشه. یه بار که مُردی دیگه جرات نمی کنی از این حرفا بزنی.تو غلط می کنی. تقصیر من بود که گذاشتم این ضعیفه بهت قرآن خوندن یاد بده.حالا واسه من میخای درس بخونی؟؟؟
زن: آقا ، آروم باشین. یه وقت قلبتون خدای نکرده می گیره ها! شکر خورد. دیگه از این مارک شکر نمی خوره. قول میده...
مردبا نعره حمله می کنه طرف دخترش
من باید بکشمت. تا نکشمت آروم نمی شم. خودت بیای خودتو تسلیم کنی بدون درد می کشمت...
-- بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو می بخشه.
سال1330:
مرد: چی؟ دانشسرا (همون دانشگاه خودمون)؟ حالا میخوای بری دانشسرا؟ می خوای سر منو زیر ننگ بکنی؟ فاسد شدی برا من؟؟ شیکمتو سورفه (سفره) می کنم...
زن: آقا، ترو خدا خودتونو کنترل کنین. خدا نکرده یه وخ (وقت) سکته می کنین آ...
مرد: چی می گی ززززززن؟؟ من اگه اینو امشب نکوشم(نکشم) دیگه فردا نمی تونم جلوی این فسادو بیگیرم. یه دانشسرایی نشونت بدم که خودت کیف کنی...
-- بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو می بخشه.
سال1380:
مرد: کجا؟ می خوای با تکپوش (از این مانتو خیلی آستین کوتاها که نیم مترم پارچه نبردن و وقتی می پوشیشون مث جلیقه نجات پستی بلندی پیدا می کنن) و شلوارک (از این شلوار خیلی برموداها) بری بیرون؟ می کشمت. من... تو رو... می کشم...
زن: ای آقا. خودتو ناراحت نکن بابا. الان دیگه همه همینطورین (شما بخونید اکثرا) .
مرد: من... اینطوری نیستم. دختر لااقل یه کم اونشلوارو پائین تر بکش که تا زانوتو بپوشونه .
نه... نه... نمی خواد. بدترشد . همون بالا ببندیش بهتره...
در این دوره هیچ کس گناهکار نیست
سال1401:
زن: دخترم. حالا بابات یه غلطی کرد
. تو اعصابخودتو خراب نکن . اعصابت خورد بشه روی اعصاب عروسکت هم اثر منفی می گذارهآ . ممکنه حتی لاک ناخنت هم بپره. آروم باش عزیزم. رنگ موهات یه وقت کدرمی شه آ مامی. باباتم قول می ده دیگه از این حرفا نزنه... ببین خودش هم پشیمونه ( مامی اینجا داره اشاره به ددی اشاره می کنه که زود بگو غلط کردم تا عروسکش از خواب نپریده )
-- بالاخره با صحبتهای زن، دخترخونه از خر شیطون پیاده می شه و بابای گناهکارشو می بخشه !!
پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چند شیء رو روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ سس مایونز رو برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.
بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است؟ و همه موافقت کردند. سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپهای گلف قرار گرفتند؛
و سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند. بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند.
او یکبار دیگر پرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: 'بله'. بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. 'در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!' همه دانشجویان خندیدند. در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: ' حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که :
این شیشه نمایی از زندگی شماست،
توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند: خدا، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.
سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشنیتان.
ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده.'
پروفسور ادامه داد: 'اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان رو روی چیزهای ساده و پیش پاافتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین. همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین.. اول مواظب توپهای گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند.'
یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: 'پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟' پروفسور لبخند زد و گفت: ' خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در اون جایی برای دو فنجان قهوه ، برای صرف با یک دوست هست.
آره...تیتر همینه....
پیشی.....(همونی که میو میو میکنه)
فکر کردین تا حالا چرا به گربه به این نازی میگن پیشی؟
میدونین..(اونایی که خیلی با من آشنان میدونن
) من تو خونه 3 تا گربه دارم....
خیلی نازن...
دوتاشون خواهر و برادرن که مادرشون ول کرده رفته...یکی هم بی سر پناه بود آوردمش خونه..
خلاصه کنم...
بر اساس تحقیقی که من کردم(منو چه به تحقیق
)...گربه ها به هر صدایی واکنش نشون میدن...اما به صدای " پیش " بیشتر از همه جواب میدن....
فک میکنم قدیمی ها هم به همین خاطر به این طفلیا ..حرف " ی " نسیت چسبوندن و اسمشون شده پیشی....!!!
حالا خود دانید....میتونید هنوزم برا صدا کردنشون " میو میو " کنین...

2- خاطره مرگبار 2 NEW
این خاطره بر میگرده به 12 سا.......؟ سال؟نه....ساعت پیش....
آره....
بازم بازیگران : خودم و ماشینم

تعریف خاطره :(موندم از کی تا حالا 12 ساعتم میشه خاطره)
پس از چند روز که واقعا از دست ماشینم به خاطر سر و صداهای عجیب و غریبش کلافه شدم....ماشینو بردم تعمیرگاه
بنده خدا تعمیر کاره آشنا بود...گفت بشین بریم یه دور بزنیم( میخواست ببینه ماشین رالی چطوریه*)....<به ستاره توجه شود>
رفتیم یه چند دور دور خودمون زدیم و اومدیم....
وقتی برگشتیم دیدم بنده خدا ...انگار به یه چیزی مشکوک بود...اومد پایین...کاپوت ماشینو کشید....بعدشم راهشو کشید رفت تو مغازش...
من یه کم اینور و اونور رفتم...بعد رفتم سراغش..گفتم خوب...ماشین رو کی بیام ببرم؟
برگشت و گفت بیا........؟؟؟
رفتیم تو کاپوت ماشینو نشون داد و ....واااااااااااااااااااای


جعبه فرمون ماشین من به اندازه یه مو(شایدم باریکتر) فقط به هم وصل بود....

میدونین یعنی چی؟ یعنی خاطره مرگبار امشب من جور شد
....یعنی اگه همون تار موهه از هم ول میشد....باید الان اینجا عکس منو با یه روبان سیاه قشنگ کنارش میدیدین....
(شما که از این شانس ها ندارین)
به همین سادگی....به همین خطرناکی

* (این همون ستاره مهمه) = ماشین من ، ماشین رالی نیست...اما بنده خدا فک کرده بود تو مسابقه اینطوری شده
بالا رفتیم ماست بود...پائین اومدیم دوغ بود....خاطره مرگبار من همین بود

اصلاحیه : بنا به در خواست دوستان..مبنی بر اینکه نمدونن جعبه فرمون چیه..باید بگم که جعبه فرمون ..محلیه که فرمون خودرو به لاستیکها متصل و حرکتشون میده(و اگه ببره دیگه ماشین از شما اطاعت نکرده...راه مستقیم خود را خواهد رفت) و البته شاید شخص را نیز با خود به دیار باقی ببرد!!!


و در این باران..... عجب هوای دلم بارانی ست....
.
.
.
.
.
.
ای کاش چتری هم برای دلم داشتم.....

این هم حضرت یوسف بی گریم
آیا او که روزی در نقشی که بازی کرد از دست زلیخا گریخت
الان که دارای اسم رسمی شده و مطمئنا خیل زلیخا ها به او هجوم می آورد می تواندباز هم از دستشون !! فرار کنه و مثل خیلی از بازیگران بیچاره ما گند نکاره؟؟
تا بوده چنین بوده همه اونهایی که محبوب شدند و افسار مدها و علائق خیلی ها دستشون بود
اونهایی که تا یه لباسی می پوشیدند مد میشدخیلی از بازیکنان فوتبال
یه روزی می دیدیم که افسارشون را گرفتند و گندشون در آمده!!
انشاء الله که اینطوری نیست و یوسف می مونه
البته دوستان جوان ما باید یاد بگیرن که شخصیت یوسف را بگیرند نه بازیگر نقش یوسف؟؟
شیطان روزانه هزاران زلیخا جلوی همه میذاره در لباس ها و به شکل های گوناگون
خوش به حال اونهایی که یوسف وجودشون زنده شده و تن به این زلیخاها نمیدن
الله عالم
برگرفته از نوشته هاي دوست خوبم...جناب حرف حساب
غافل از آنكه خداوند با كودكی است كه...
اين جمله ها رو خيلي دوست دارم
تا کسی رو دوست نداشته باشی....نه....
تا عاشق نیستی...این مطلب رو نخون...چون نمیفهمی
پس شرط اول..عاشق بودنه
وابستگی = وابسته بودن به شی یا شخصی که دوستش دارین یا حداقل به او عادت کردین(برای هر کاری)
دلبستگی = دل دادن و گرفتار بودن به شی یا شخصی(این برای هر کاری نیست)
نمیخوام خیلی ریزش کنم...
فقط اینقد بگم که ....وابستگی از دلبستگی خیلی خیلی بهتره...
آخه وقتی وابسته باشی....به این علت که پایه اش عادته(و طبق آرشیو نوشته هام) عادت شکنی خیلی هم سخت نیست...پس ..در مواقع قطع ارتباط(بین هر شخص یا شیی)پس از مدت کوتاهی ..شخص به زندگی عادیش برمیگرده
اما امان از روزی که دلبستگی باشه و .....
اونوقت قطع ارتباط...بلایی به سر شخص میاره که......(خدا نصیب هیچ کس نکنه)
درد دلبسته دلشکسته ، باعث زخمهای روحی و گاها جسمی هم میشه...و زخمی که با این کار روی دل آدم میشینه...زخمیه که مرهمی براش وجود نداره...
پ.ن :
1-وابسته نشیم
2- و دل بسته
3-عاشق هم نشیم
4- اگه عاشق میخوای بشی....عاشق اونی بشو که مطمئن باشی هیچ وقت دلتو نمیشکونه
5- و همیشه با تو میمونه
6- و اگه تو ازش دوری کنی..همیشه با تو باشه و اون دنبالت بیاد
7- و دوستت داشته باشه حتی اگه تو اونو دوس نداشته باشی
8- و تو رو برا خودت خواد نه چیز دیگه
پ .ن .مهم : پس با التفات به موارد بالا....سعی کن عاشق خدا باشی...
اونی که نه تمومی داره..نه ترکت میکنه...نه قالت میزاره...همیشه هم دوست داره..حتی بیشتر از خودت..اگه قهر کنی..اون پا پیش میزاره...اگه تو بری سمتش..اون دهها قدم به سوی تو می دوه....
و از رگ گردن به تو نزدیک تره :
نحن اقرب الیه من حبل الورید

باز باران با ترانه...با گوهر های فراوان...میخورد بر بام خانه.....
آخی.....
یادش به خیر...چقد من زور زدم تا این شعر رو حفظ کردم..اما همین بیتهاش یادم مونده...
حس نوستالژیک زیبایی رو بهتون دادم نه؟
حالا این هم اصل شعر..کامل(البته با اونی که تو کتابامون خوندیم فرق داره)
باز باران، با ترانه، با گهرهای فراوان می خورد بر بام خانه.
من به پشت شیشه تنها، ایستاده در گذرها، رودها راه اوفتاده.
شاد و خرم یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم می پرند، این سو و آن سو.
می خورد بر شیشه و در مشت و سیلی،
آسمان امروز دیگر نیست نیلی.
یادم آرد روز باران: گردش یک روز دیرین،
خوب و شیرین توی جنگل های گیلان.
کودکی ده ساله بودم، شاد و خرم
نرم و نازک، چست و چابک.
از پرنده، از خزنده، از چرنده،
بود جنگل گرم و زنده.
آسمان آبی، چو دریا، یک دو ابر، اینجا و آنجا
چون دل من، روز روشن.
بوی جنگل، تازه و تر، همچو می مستی دهنده.
بر درختان میزدی پر، هر کجا زیبا پرنده.
برکه ها آرام و آبی، برگ و گل هر جا نمایان،
چتر نیلوفر درخشان، آفتابی.
سنگ ها از آب جسته، از خزه پوشیده تن را،
بس وزغ آنجا نشسته، دم به دم در شور و غوغا.
رودخانه، با دو صد زیبا ترانه، زیر پاهای درختان
چرخ میزد، چرخ میزد، همچو مستان.
چشمه ها چون شیشه های آفتابی، نرم و خوش در جوش و لرزه،
توی آنها سنگ ریزه، سرخ و سبز و زرد و آبی.
با دو پای کودکانه، می دویدم همچو آهو،
می پریدم از لب جو، دور میگشتم ز خانه.
می کشانیدم به پایین، شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین، از تمشک سرخ و مشکی.
می شندیم از پرنده، داستانهای نهانی،
از لب باد وزنده، رازهای زندگانی.
هر چه می دیدم در آنجا، بود دلکش، بود زیبا، شاد بودم، می سرودم
"روز، ای روز دلارا! داده ات خورشید رخشان، این چنین رخسار زیبا، ورنه بودی زشت و بیجان.
این درختان، با همه سبزی و خوبی،
گو چه می بودند جز پاهای چوبی، گر نبودی مهر رخشان؟
روز، ای روز دلارا! گر دلارایی ست، از خورشید باشد.
ای درخت سبز و زیبا! هر چه زیبایی ست از خورشید باشد."
اندک اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره. آسمان گردید تیره،
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان، ریخت باران، ریخت باران.
جنگل از باد گریزان، چرخ ها می زد چو دریا،
دانه ها ی "گرد" باران، پهن میگشتند هر جا.
برق چون شمشیر بران، پاره میکرد ابر ها را
تندر دیوانه غران، مشت میزد ابرها را.
روی برکه مرغ آبی، از میانه، از کرانه،
با شتابی چرخ میزد بی شماره.
گیسوی سیمین مه را، شانه میزد دست باران
باد ها، با فوت، خوانا، می نمودندش پریشان.
سبزه در زیر درختان، رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان، جنگل وارونه پیدا.
بس دلارا بود جنگل، به، چه زیبا بود جنگل!
بس فسانه، بس ترانه، بس ترانه، بس فسانه.
بس گوارا بود باران، به، چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی، رازهای جاودانی، پند های آسمانی.
"بشنو از من، کودک من، پیش چشم مرد فردا،
زندگانی، خواه تیره، خواه روشن، هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا."
شعر از : زنده یاد مجد الدین میرفخرایی ملقب به گلچین گیلانی
ممنون از مهشید خانوم..هم کلوبی بهترینم
خوب...بنا به دعوت خانوم پت(همشهری محترمه)... منم خاطرات مرگبارم رو میزارم...
بازیگران : من
(اوهوک ...چه اول خودمو نوشتم)..و کلی عوامل اجرایی و برگزاری و خبری و .....
زمان : تابستون 86
القصه : با اجازه..تو رالی کاخ خورشید
..منم به عنوان یه عامل برگزاری ...همراه کلی خبر نگار میرفتم...با ماشینم که یه پرایده
...(البته به ماشینای شما نمییرسه...)
خوب..رالی که میگم یعنی مسابقه سرعت خفن تو جاده خاکی..اونم با سرعت خداقل 150 تا
![]()
(آها حالا فهمیدی چی به چیه....خطر معلوم شد)
بزارین یه دفعه آخرشو بگم...
بعد از 2 روز با سرعت گازیدن و جوراب تو لوله اگزوز کردن(منظور تند رفتن می باشد)..
آخرش رسیدم به مقصد و ...آخیش...رفتم که دور و بر ماشینم ببینم که....آره
اونجا فهمیدم خدا چقده دوسم داشته
...لاستیک ماشینم شده بود عینهو دل مومن...صاف صاف...طوری که خودتو توش میدیدی...![]()
اون یکی لاستیکم هم ...شده بود مث شلوارایی که بچگی هامون پامون میکردیم و رو قالی سر میخوردیم و....نخ نما ...حسابی...خلاصه که خیلی خدا به من و 4-5 تا بی زبون دیگه رحم کرد...
آها اینم بگم...چند روز بعدش ماشینو بردم سرویس...یارو تعمیرکاره گفت...باور نمیکنم با این ماشین راه میرفتی...آخه اصلا چیزی به اسم ترمز وجود نداره......
بازم مثل قبلی ..بازیگر اصلی خودم....نقش مادر : مامانم
مکان : یادش به خیر خونه قدیمی مون
زمان : حداقل 25 سال پیش
القصه (مجددا) : نگین دروغه..آخه کی از 25 سال پیش یادش میاد...خوب یادم میاد دیه چو کار کنم
آره...من بچگی خیلی شر بودم..(نگوییم شر..بگوئیم جستجو گر...ذهن بچه رو خراب نکن)...
راستش..اینقده یادم هست که خودمو دار
زدم.....![]()
e? ببخشید...آخر داستان اومد اولش...
آره لو رفت دیگه...با کش قیطونی!!! خودمو حلق آویز کردم..
میدونین...جالباسی ما یه آینه بهش وصله و یه میز...منم شر(e? بازم گفتی)...یه کش بلــــــند قیطونی پیدا کرده بودم و آره...رفتم بالای جالباسی و کش رو بستم دور یکی از اون جالباسیا و یه طرفش رو هم دور گردن (*زیبا و سفید و بلوری
) خودم...
فقط یادمه که دنیا یه دفعه سیاه شد....بعد دوباره سفید شد...
اونجا بود که فهمیدم مامان(نقش اصلی زن در این قصه) فداکارم...دیده سر و صدا میاد...دویده(آخه اون خونه امون اندازه یه زمین فوتبال...
شایدم بزرگتر بود) و خودش و رسوند به من و منو نجات داد....
هنوزم رد اون کشه رو گردنمه...(حیف گردن زیبا و سفید و بلوریم
)
----بازم بگم؟ آخه به نظر شما تو 28 سال عمر ...چندتا اتفاق خطری افتاده؟خیلی؟ درست حدس زدین...ولی مجال گفتن کم و دست بنده از کتف در آمده....
آها تا یادم نرفته اینم بگم...که یه بار هم (زمان و مکان تفاوتی با بالایی نداره
) میخ بلـــندی رو تو پریز برق کردم....![]()
یادمه که پرت شدم عقب..همه جا هم تاریک شد...مامان اومد(مجددا فرشته نگهبان همه از طرف خدا)..اما باز فرداش هم تکرار کردم..خوشم اومده بود...(اینم بگم..برق از همون زمان به بعد روش کم شد...چون دیگه منو نمیگیره*)
* = الان خودمو چشم کردم...احتمالا دیگه منو نمیبینین
دعوت شدگان : tiny-star ، حجرو مجر(این یه نفره) ، ساچمه ، آتریسا (خیلی گله) ،نگار خانوم... فک کنم بقیه آمارشون از دستم در رفت
**= کلی خاطره مربار دارم ..که به علت خیلی چیزا نمیتونم بگم(خصوصیه)..
شاید اگه خیلی رفیقم بشی..پیشت درد دل کنم..اونوقت میفهمی..سرت دود میکنه
سکوت .......
تنهایی ......
و...........تفکر
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
(آروم بخونید)...نکند بشکند شیشه تنهایی من....
تو فیلم حضرت یوسف(ع) ...نکته بسیار زیبایی رو دیدم.....
یه جا یوزارسیف گفت..."ما مهمان این دنیا ایم....."
حالا....
وقتی میریم مهمونی..سعی میکنیم ..از غذا و مشربه و پذیرایی که میکنن بهترین استفاده رو بکنیم...
"ما مهمان این دنیا ایم...."
چرا نباید از لحظه های زندگی در این دیار...بهترین استفاده رو ببریم؟
قدر ثانیه ها را بدانیم....
روزی صدای تیک تیک ثانیه های ساعت زندگی مان به خموشی میرود.......
تیتر جالبی برای همه نیست....
خیلی ها میترسن....
خیلی ها باور دارن.....
خیلی ها ...آماده ان
و خیلی ها پنهونش میکنن.....
چرا؟
اما...(نمیدونم بگم متاسفانه یا خوشبختانه) واقعیته که هست
من از خودم شروع می کنم...راستش...هیچ ترسی از مرگ ندارم....
تنها....ترسم از باریه که باید با خودم ببرم....
توشه ای که جز سیاهی نیست.....
اما..امروز مطلبی رو تو بلاگ گداخونه نوشتم که خودم خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم....(خنده داره؟)
همون که رفته مکه...همه رو بخشیده و به خدای تعالی گفته من از تو بخشنده ترم....
راستش...تو مهر خدا موندم....
نمیدونم چی کار داره با دلم میکنه...میدونه بدم...اما....
به قول راننده وانتی های عزیز(( عجب صبری دارد خدا))...
موضوع رو داشتم فراموش می کردم.....مرگ
خدایا...همه انسانها به تو محتاجند..حال چه تو را بجویند و چه از خود، تو را دور کنند....
اگر به دریا افتند تو را صدا خواهند زد...پس نجات یافتند...کس دیگر را
پس بچشان حلاوت عشقت را..تا مدام و هر دم تو را بجوئیم...
آقا مرتضی تهرانی یه حرف قشنگی می زد.
می گفت می خوای آدم بشی؟ یه راه خیلی ساده بهت میگم.
«یه کاری که میخوای انجامش بدی ببین ثواب داره یا نه. اگه ثواب داشت انجام بده اگه ثواب نداشت انجامش نده.»
به همین سادگی.....
من دستخوش اتفاقاتم . آنچه به من روی آورده است لازم نبود پیش بیاید ولی همینکه به ضروری بودن امور پی ببرم از عواطف کمتر منفعل می شوم و بر آنها چیره می گردم.
ناگهان واقعه ای روی میدهد که برای من اهانت آمیز است .یا خشمگینم می کند یا مرا می ترساند .برای اینکه بتوانم در برابر آنها از خود دفاع کنم باید عواطفم را منظم سازم .
یعنی درعالم اندیشه روش زندگیی درست کنم یا قواعدی در نظر بگیرم و به یاد بسپارم و در برابر هر پیشامدی به کار بزنم تا همواره در برابر چشمم باشند و در تصوراتم اثر بگذارند .
یکی از آن قاعد ها اینست : نفرت و کینه را باید به یاری محبت و بزرگواری و مردانگی از پای در بیاورم.نه آنکه تنفر را با تنفر پاسخ بدهم . برای اینکه این قاعده ها را همواره پیش چشم داشته باشم باید درباره اهانتهای عادی مردمان به دقت بیاندیشم و بارها در خصوص آنها تامل کنم و ببینم چگونه میتوان به یاری بزرگواری و جوانمردی در برابر آنها به بهترین وجه از خود دفاع کرد.
در این صورت اگر باری مورد اهانت قرار گیرم زود این قاعده پیش چشمم نمایان خواهد شد. این ممارست در اندیشیدن سبب میشود که خشمی که بر اثر اهانت دیدن سر بر می آورد و همچنین نفرت یا ترس از خطر ، با روحیه ای آماده و منظم روبرو گردد .
شرط لازم برای گفتگوی علمی و فنی ، زمینه مشترک آگاهی است و این زمینه را عملا در همه آدمیان می توان یافت .مگر آنجا که خواسته باشیم فهم ، تایع زور گردد .
در این صورت هر گفتگویی بی معنا می شود و ارتباط اندیشه قطع می گردد و جایی برای بحث نمی ماند و آدمیان چنان رفتار می کنند که گویی این موجودات متفکر یعنی آدمی نیستند ....
نوشته ای از استادم
جناب قاسم پیوندی
یه سوال....
اگه یه روز بفهمید یکی از دوستاتون مریضی سختی داره.
...بهتر بگم..مریضیش صعب العلاجه...نه بزار بگم...اصلا سرطان داره.....؟؟؟
دکترا هم قطع امیدش کردن...حداکثر 1 ماه...زور زنه 2 ماه دیگه مهمون این زمین خاکیه....
منظورم دوستی نیست که همیشه ببینیدش...یا تلفن بهش بزنین..یا....
یه دوست مجازی...اونم تو دنیای مجازی.....(مثل من...البته اگه قابل دوستی بدونین
)
که فقط یه بلاگ داره....اونم داغون....
فقط میاد ...حرفایی رو می نویسه و میره.....
میخوام یه کم فکر کنیم
....اون که حال و روزش معلومه...خودش میدونه و خدای خودش....
ما چی کار می کنیم؟اصلا میتونیم کاری بکنیم؟
همینطور که داشتند می رفتند و به همه خسته نباشید می گفتند
یه جوون عمله بناء از بالای کار خانم را دید و (ای داد و بیداد)

عاشق شد


رفت پیش استا و گفت استااااااااااااااا
من عاشق شدم!!؟؟
استا گفت خیره؟؟ بگو اگه در توونمون بود(نکته اخلاقی توش هست ها!!همسطحتون زن بگیرید؟؟) میریم خواستگاریش؟
شاگرده گفت همون خانمی که اموده و داره بازدید می کنه؟؟
استاااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!@@@@@@@@@@########$$$$$$$$$
گفت چییییییییییییییی میگیییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بابا بی خیال؟گفت نه من عاشق شدم
من هر چه دیده ام همه از دیده دیده ام
من همین را می خوام و خلاصه
استا اومد پیش خانم گوهر شاد و عرض کرد خانم جان
روم به دیوار روم به دیوار
این شاگرد ما عاشق شده؟؟
خانم گوهر شاد گفت :مبارکه خب کی هست؟؟؟
استا گفت :خانم جان !!روم به دیوار روم به دیوار
عاشق شما شده؟؟؟!!@@##$$%%^^&&**
خانم گوهر شاد هم گفتند :من مشکلی ندارم چشم فقط بگویید که من شرطی دارم که باید به ان عمل کنند اگه تونستند من حرفی ندارم؟؟؟!!!
شرطتتون چیه؟؟؟
فرمودند فقط 40 روز معادل چهل روز بره تو حرم و مسجدی خودش را برای خداش پاک پاک کنه عبادت کنه من حرفی نداره روز 41 بیاد بریم برای خرید؟؟؟؟؟؟
شاگرده رفت و شروع شد عشق بازی
لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین
یا غفار اغفر لی
مولای یا مولای انا المملوک و انت المالک ......
و خلاصه 40 روز گذشت؟؟
45 روز گذشت!!
50 روز گذشت!!
2 ماه گذشت
کسی را فرستادند دنبال شاگرده که بیا عروس خانم گوهر شاد میگه من حاضرم عقدت بشم کجایی؟؟
پسره گریه کرد و گفت:
حلوا به کسی ده که محبت نچشیده
من اون روز تو را می خواستم که او را نداشتم(خدا)
مرا ببخش و ممنونت هستم که معشوق واقعی را به من معرفی کردی
حرف من اینجاست::!!
خیلی ها نصف نصف زحمتی که برای یک عشق مجازی می کشند را برای عشق حقیقیشون نمی کشند
اینهمه تجریه ای
رایگان تر از بقیه تجارب؟؟

خدایا بارقه ای از آن محبتت را به من بچشان

برگرفته از بلاگهای بسیار زیبای آقای (( حرف حساب خریداری)) از سایت کلوب
و کامل تر از اینجا ...حتما مشاهده کنین
چقده به این جمله که تو مجموعه رضا عطاران(اسمشو فراموشیدم) پشت سر حمید لولایی مثلا خطاطی کرده بود...خنده ام میگرفت...
اما امروز بس نا جوانمردانه یخ زدم و لرزیدم.....
اصلا نمیفهمم...خدا چرا سرما رو کشف کرد؟(کشف؟)
اگه به من بگن میخوایم بندازیمت تو جهنم...
حق انتخاب داری ...بخش سرد و یخی
...یا بخش آتیش و داغ...من 100 % مطمئنا میگم بسوزم بهتر از اینه که یخ بزنم....
بدنم بد مور مور میشه....اصلا چندشم میشه وقتی سرد میشه هوا....![]()
میخوام وقتی بزرگ شدم
برم یه جایی زندگی کنم که هیچ وقت سرد نشه.....
اصلا از آبی سرما بدم میاد
....از سرخی آتیش حظ میکنم
....(این مسئله ابدا به استقلال و پرسپولیس مربوط نمیشود)
سرما ...فقط از نوع بستنیش خوبه و بس
جالب اینکه خدا میدونست من از چی بدم میاد...منو دانشگاه انداخت شهری که فقط آفتاب بود...طبس....ممنونم خدا جون
این سرماست...هیچ کاریشم نمیشه کرد
اون گرماست...رفته حالا حالا ها هم بر نمیگرده
آهای...اونی که خودت میدونی کی هستی.....
نمیدونم با کاری که کردی..چقد خوشحال شدی....
و نمیدونم وقتی داری این مطلب رو میخونی...چی داری پیش خودت زمزمه میکنی
شایدم با دوستات هستی و دارین کلی میخندین....به خاطر پیروزی که بدست آوردی...
1000 تومن اصلا و ابدا ارزش اینو نداره که من بخوام خودمو بابتش خسته کنم
اما.....
جالب بود برام...که یکی ...اینطور سرم رو گول بماله....
و اما....
جالب تر اینکه بدونی ...این کارت با اینکه خوشحال کننده است برات...اما منتظر عواقبش هم باید باشی...از قدیم گفتن بعد هر خنده ای گریه است...اینو من نمیگم...قدیمیا میگن
نه...نترس...این نه تهدیده...نه هیچ چیز دیگه...
این واقعیت دنیاست....
اگه عکست همونه که دیدم..و اسمت همونه که بازم دیدم ....حیف توئه...
آخه هنوز جوونی...این کار فقط تورو به بدتر از اینها میکشونه
بازم از قدیم گفتن...تخم مرغ دزد....شتر دزد میشه
برا من که بد نشد....چیز زیادی از دست ندادم...شایدم چیزی بدست آوردم...اونم تعداد دوستایی که بیشتر بهم سر بزنن ..اونم نو همین بلاگ
اینم بگم که من از حقم گذشتم...1000 ...حلالت...اما با بقیه چه میکنی؟
راستی...بازم دوست داشتی بیا اینجا
آره....
تیتر بالا رو خوندی.....
میدونی این شکستن عادت با ترک عادت خیلی فرق داره....
یه مثال بزنم...هم بخندیم..هم بفهمیم
حمام خونه ما..2 قسمته..که یه سر حمومه ..یکی هم خودش...چسبیده بهم
بین این دو قسمت یه در هستش
تو این 20 و اندی سال ...عادتم این بود که (روم به دیفال) حمام که میرم...در(ب) وسط این دوقسمت رو می بستم...
وقتی که حمامم تموم میشد میخواستم بیام بیرون..چون درون حمام گرم بود..وقتی در رو باز میکردم..یه دفعه یخ میزدم...
اما ایندفعه با خودم گفتم بزار در رو باز بزارم...
میدونین...
وقتی در رو باز کردم...یه حس خیلی خیلی عجیب بهم دست داد...
نمیتونم توصیفش کنم...انگار یه دفعه سرم گیج رفت و....یه تجربه جدید..(اونم تو 28 سالگی)
(الان میدونم غشیدین از خنده)
پ ن :
میدونین...ترک عادت میگن مرضه....اما شکستن چی؟ شاید دفعه های بعد که برم حمام اصلا اینطور حسی بهم دست نده...یا اصلا در رو ببندم
درسته که ترک عادت سخته...اما شکستنش زیاد سخت نیست...به نظر من می ارزه یه بار هم شده خودمون رو از عادت های روزانه ای که داریم رها کنیم....
مثال من مثال خوبی شاید نبود..اما چیزی بود که کاملا حسش کردم...
(مگه خیلی از دانشمندان با جمله معروف یافتم یافتم از حمام نزدن بیرون؟)
وقتی بچه ایم.....میخوایم زود بزرگ بشیم....
نوجوون که میشی...میخوای زودتر جوون شی.....ریش بزاری(البته برا پسرا) و...بزرگ شی

جوون که میشی... میخوای زود ازدواج کنی...چون بازم میخوای زودتر بزرگ شی![]()

ازدواج که میکنی....میخوای بچه هات دورو برت رو بگیرن و.....زود بزرگ شی
بچه ها هم میان.....باز حسرت پدر بزرگی یا مادر بزرگی میزنه به سرت...پس باز میخوای بزرگ شی
اما پیر که میشی...دلت نمیخواد بیشتر بزرگ شی.....

اینجا میخوای کوچیک باشی....کوچیک......
دکتر فاطمه بهرامی، مسؤول واحد هنر جهاد دانشگاهی از طراحی مانتوهای جدید با اشعار حافظ و سعدی خبر داد - روزنامه قدس
در راستای طراحی مانتو هایی منقش به اشعار حافظ و سعدی به جهت استفاده در دانشگاه ها و محیط کار اینجانب شخصا پیشنهاد می کنم در جهت بالا رفتن فرهنگ مطالعه در دانشگاه ها و همچنین کوبیدن مشت محکمی در دهان استکبار جهانی و ترویج امر خیر در محیط دانشگاهی لباس های دانشجویان پسر نیز منقش به اشعار این بزرگان طراحی شود!
و اما .....
جدول زمان بندی استفاده از لباس ها!
سال اول دانشگاه
بیت کاربردی بر روی لباس دانشجویان پسر:
((تو پری زاده ندانم ز کجا می آیی
کادمیزاده نباشد به چنین زیبایی))
سعدی
بیت کاربردی بر روی لباس دانشجویان دختر:
((ای پسر دلربا وی قمر دلپذیر
از همه باشد گریز وز تو نباشد گزیر))
سعدی
سال دوم دانشگاه
بیت کاربردی بر روی لباس دانشجویان پسر:
((آنکه رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد
صبر و آرام تواند به من مسکین داد))
حافظ
بیت کاربردی بر روی لباس دانشجویان دختر:
((دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرائی))
سعدی
سال سوم دانشگاه
بیت کاربردی بر روی لباس دانشجویان پسر:
((شمع را باید از این خانه بدر بردن و کشتن
تا به همسایه نگوید که تو در خانه مائی!))
سعدی
بیت کاربردی بر روی لباس دانشجویان دختر:
((از همه کس رمیده ام با تو در آرمیده ام
جمع نمی شود دگر هر چه تو می پراکنی!))
سعدی
سال چهارم دانشگاه
بیت کاربردی بر روی لباس دانشجویان پسر:
((ناگهان پرده بر انداخته ای یعنی چه
مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه؟!))
حافظ
بیت کاربردی بر روی لباس دانشجویان دختر:
((من ز دست تو خویشتن بکشم
تا تو دستم به خون نیالایی!))
سعدی
یا
((برو هر چه می بایدت پیش گیر
سر ما نداری سر خویش گیر))
سعدی
و گاهی هم
((آندم که دل به عشق دهی خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست!))
حافظ
اولین مردمانی که مس را کشف کردند ایرانیان بودند .
اولین مردمانی که آتش را در جهان کشف کردند ایرانیان بودند .
اولین مردمانی که ذوب فلزات را آغاز کردند ایرانیان بودند در شهر سیلک در اطراف کاشان .
اولین مردمانی که حروف الفبا را ساختند در 7000 سال پیش در جنوب ایران ، ایرانیان بودند .
اولین مردمانی که کشاورزی را جهت کاشت و برداشت کشف کردند ایرانیان بودند .
اولین مردمانی که نخ را کشف کردند و موفق به ریسیدن آن شدند ایرانیان بودند .
اولین مردمانی که سکه را در جهان ضرب کردند ایرانیان بودند .
اولین مردمانی که عطر را برای خوشبو شدن بدن ساختند ایرانیان بودند
اولین مردمانی که کشتی یا زورق را ساختند ایرانیان بودند به فرمان یکی از پادشاهان زن ایرانی
اولین مردمانی که شیشه را کشف کردند و از آن برای منازل استفاده کردند ایرانیان بودند .
اولین مردمانی که به کرویت زمین پی بردند ایرانیان بودند(به دستور جمشید بزرگ در هر نوروز سیب در یه کاسه پر از آب می گذاشتن که نشانه چرخش زمین به دور خورد و خورشید می باشد).
اولین مردمانی که زغال سنگ را کشف کردند ایرانیان بودند .
اولین مردمانی که مقیاس سنجش اجسام را کشف کردند ایرانیان بودند .
اولین مردمانی که قاره آمریکا را کشف کردند ایراینان بودند و کریستف کلب و واسکودوگاما بر اثر خواندن کتابهای ایرانی که در کتابخانه واتیکان بوده به فکر قاره پیمایی افتادند...
میدونین...من یه بلاگ داشتم (و دارم...همین لینک اولیه) که بازدید کننده اش کم بود
...هر دوروزی یکی دو نفر
اما یه روز یه مطلب نوشتم...
عنوانش هم فیلتر شکن قوی بود.....
فیلتر شکن

نتیجه برام جالب بود...
انگار ملت تازه فهمیده بودن یه بلاگ باحال هم وجود داره...
اگه بدونین آمارم چند ده نفر زیاد شد!!!
جالب تر اینکه...اصل قضیه یه چیز دیگه بود....من فیلتر شکن گذاشتم...اما فیلتر شکن برای خودمون....یعنی ایمان...اراده.....خدا
خیلی از دوستان اظهار لطف کردن
و خیلی از دوستان هم که به مقصود نرسیده بودند...با الفاظی شخصیت خودشونو همونجا نشون دادن ....
حالا....
حدیث قدسی:من طلبنی وجدنی و من وجدنی عرفنی و من عرفنی احبنی و من احبنی عشقنی و من عشقنی عشقته و من عشقته قتلته و من قتلته فعلی دیته و من علی دیته فانا دیته
هرکس مرا بخواهد مرا پیدا میکند و هر کس مرا پیدا کند دوستم دارد و هر کس مرا دوست داشته باشد عاشقم میشود و هر کس عاشق من شود عاشقش میشوم و هر کس عاشقش بشوم اورا میکشم و هر کس را بکشم بر من دیه اش واجب میشود و هر کس دیه اش بر من واجب شود خودم دیه اش می شوم....
حالا شما بین....من عاشقم ...یا تو....یا ؟
میخوام بگم :
عشق فقط مربوط و منسوب به آدما نیست.....
کنار دستشور خونه ام...یه تار عنکبوت بود که یه عنکبوت کوچیک ظریف هم توش زندگی می کرد...![]()
یه روز دیدم اون کوچولو...یکی از پاهاش صاف شده و دیگه اصلا تکون هم نمیخوره
بعد....میدیدم که یه عنکبوت دیگه میاد نزدیکش
...بدنش یه ریزه حجیم تر از اون بود
اول فک کردم میخواد بخوردش.....![]()
اما تو یکی دو روز....هی میومد و هی میرفت....مث کسایی که بی تاب باشن
تا اینکه اونم کنار اون قبلیه یه روز خشک شد و دیگه تکون نخورد.....![]()
پ . ن : عشق فقط مال ما آدما نیست....
(البته این نظر شخصیه...شما چی میگین ؟ )

















