اون و این
ديدنيهاي ناديد
جمعه ٢۸ فروردین ۱۳۸۸
خداحافظ.....همین حالا ... نظرات() 

ممنون که تا اینجا همراهم بودین....

اما به دلایلی.....ناچار به تعطیلی شدم.....

همتونو دوس دارم......

حلالم کنین.....( هر چند میدونم کسی اینجا سر نمیزنه)

خداحافظ..........همین حالا

 

چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸۸
جوابهای یوسف(ع) به زلیخا ... نظرات() 

 چون یوسف به خانه عزیز مصر آمد متاع صبر و سکون زلیخا به یغما رفت و چون هر روز جمال یوسف بیشتر مى شد عشق زلیخا مضاعف مى گشت تا آنکه شعله عشق به آخر رسید قضیه حال دلش را به یوسف گفت .
قرآن مى فرماید:
و راودته التى هو فى بیتها عن نفسه "و آن زن که یوسف در خانه او بود از او تمناى کامجوئى کرد." 
حضرت یوسف علیه السلام هنگامى که به خانه عزیز مصر قدم نهاد، پس از سه سال به سن بلوغ رسید، زلیخا که محو زیبائى و قیافه جذاب و قد و قامت یوسف شده بود مدت هفت سال او را خدمت کرد و از خدا خواست که یوسف نگاهى به او کند.
ولى آن نوجوان آراسته و وارسته از آلودگى ها از ترس خدا در این مدت هفت سال سر به پائین بود و حتى یک بار نیز به زلیخا نگاه نکرد.
زلیخا گفت
: اى یوسف ! سرت را بلند کرده و نگاهى به من کن .

یوسف گفت : مى ترسم هیولاى کورى و نابینائى بر دیدگانم سایه افکند.
زلیخا گفت :
چه چشمهاى زیبائى دارى ؟!
یوسف علیه السلام فرمود:همین دیدگان من در خانه قبر، نخستین عضوى هستند که متلاشى شده و روى صورتم مى ریزند.
زلیخا گفت : چقدر بوى خوشى دارى ؟!
یوسف فرمود: اگر سه روز بعد از مرگ من ، بوى مرا استشمام نمائى از من فرار مى کنى .
زلیخا گفت : چرا نزدیک من نمى آیى ؟!

یوسف فرمود: چون مى خواهم به قرب خدا نائل شوم .
زلیخا گفت : گام بر روى فرش هاى پر بهاء و حریر من بگذار و بخواسته من اعتنا کن !
یوسف فرمود: مى ترسم بهره ام در بهشت از من گرفته شود.
زلیخا دید با تقاضا و خواهش و انواع نقشه هاى فریب دهنده نمى تواند یوسف را تسلیم هواهاى خود گرداند، خواست او را تهدید کند و بترساند بلکه به هدف خویش برسد، به یوسف گفت : اسلمک الى المعذبین . تو را به شکنجه دهندگان مى سپارم .

یوسف فرمود: اذا یکفینى ربى(در این صورت خداى من مرا کافى است)

 

 بى گناهى کم گناهى نیست در دیوان عشق
یوسف از دامان پاک خود به زندان مى رود 

 

منبع:داستانهای آموزنده ازحضرت یوسف (ع), اثر قاسم میر خلف زاده

دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸۸
امتحان ... نظرات() 

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

غروب یک روز بارانی زنگ تلفن شرکت به صدا در آمد. زن گوشی را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتی خبر تب و لرز سارای کوچکش را به او داد.
زن تلفن را قطع کرد و با عجله به سمت پارکینگ دوید. ماشین را روشن کرد و نزدیک ترین داروخانه رفت تا داروهای دختر کوچکش را بگیرد. وقتی از داروخانه بیرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله ای که داشت کلید را داخل ماشین جا گذاشته است.

زن پریشان با تلفن همراهش با خانه تماس گرفت. پرستار به او گفت که حال سارا هر لحظه بدتر می شود. او جریان کلید اتومبیل را برای پرستار گفت. پرستار به او گفت که سعی کند با سنجاق سر در اتومبیل را باز کند. زن سریع سنجاق سرش را باز کرد، نگاهی به در انداخت و با ناراحتی گفت: ولی من که بلد نیستم از این استفاده کنم.
هوا داشت کم کم تاریک می شد و بارش باران شدت گرفته بود. زن با وجود ناامیدی زانو زد و گفت: "خدایا کمکم کن". در همین لحظه مردی ژولیده با لباس های کهنه به سویش آمد. زن یک لحظه با دیدن قیافه ی مرد ترسید و با خودش گفت: خدای بزرگ من از تو کمک خواستم آنوقت این مرد ...!

زبان زن از ترس بند آمده بود. مرد به او نزدیک شد و گفت: خانم مشکلی پیش آمده؟
زن جواب داد: بله دخترم خیلی مریض است و من باید هر چه سریعتر به خانه برسم ولی کلید را داخل ماشین جا گذاشته ام و نمی توام در ماشین را باز کنم.
مرد از او پرسید آیا سنجاق سر همراه دارد؟
زن فوراً سنجاق سرش را به او داد و مرد در عرض چند ثانیه در اتومبیل را باز کرد.
زن بار دیگر زانو زد و با صدای بلند گفت: "خدایا متشکرم"

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

سپس رو به مرد کرد و گفت: آقا متشکرم، شما مرد شریفی هستید.
مرد سرش را برگرداند و گفت: "نه خانم، من مرد شریفی نیستم، من یک دزد اتومبیل بودم و همین امروز از زندان آزاد شده ام."
خدا برای زن یک کمک فرستاده بود، آن هم از نوع حرفه ای!
زن به پاس جبران مساعدت آن مرد ناشناس آدرس شرکتش را به مرد داد و از او خواست که فردای آن روز حتماً به دیدنش برود.
فردای آن روز وقتی مرد ژولیده وارد دفتر رئیس شد، فکرش را هم نمی کرد که روزی به عنوان راننده ی مخصوص در آن شرکت بزرگ استخدام شود.

عجب معلم سختگیری است این روزگار که اول امتحان میگیرد بعد درس میدهد ...

یکشنبه ٩ فروردین ۱۳۸۸
عاشقانه ترین نامه ... نظرات() 

«تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آینه قلبم منقوش است. عزیزم، امیدوارم خداوند شما را به سلامت و خوشی در پناه خودش حفظ کند. [حال] من با هر شدتی باشد می‌گذرد ولی به حمدالله تاکنون هرچه پیش آمد خوش بوده و الان در شهر زیبای بیروت هستم. حقیقتا جای شما خالی است. فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراهم نیست که این منظره عالی به دل بچسبد... ایام عمر و عزت مستدام. تصدقت. قربانت؛ روح‌الله

عاشقانه ترین نامه........

با کمال ادب و احترام از سوی شخصی که بزرگ مرد تاریخ ایران لقب گرفته است.

امام خمینی (رحمه الله علیه)

در جایی از خاطرات منتشر نشده همسر امام (ره) برای خواستگاری ایشان آمده :

«10 ماه طول می‌کشد تا خانم{ بانو ثقفی} جواب مثبت دهند. 5 بار خواستگاری انجام می‌شود که آقای سیدمحمدصادق لواسانی تشریف می‌آورند، نه آقای کاشانی. البته پدر خانم اصرار داشتند.»

ناگهان با این سوال روبرو می‌شویم که چگونه خانم با این همه مخالفت جواب مثبت می‌دهند؟ او می‌گوید: «حین همین جلسات که آقای لواسانی می‌آیند و می‌روند، خانم خوابی می‌بینند: «ایشان وارد اتاقی می‌شوند که سه سید نورانی نشسته بودند. یک پیرزنی آمد و من [خانم] از او پرسیدم که اینها چه کسانی هستند؟ او گفت: آن وسطی پیامبر(ص) است و آنکه سمت راست نشسته امیرالمومنین(ع) است و سمت چپی امام حسن(ع) است، اما تو که از اینها بدت می‌آید! من پاسخ دادم که از اینها بدم نمی‌آید، اینها ائمه من هستند. چرا باید بدم بیاید؟ خیلی هم دوستشان دارم. پیرزن بار دیگر اصرار کرد که نه، تو از اینها بدت می‌آید!» از خواب بیدار می‌شوند و برای خدمتکار منزل نقل می‌کنند. او به ایشان گفت که چون این سید [امام] را رد می‌کنی، این خواب را دیده‌ای. در نهایت با توجه به این خواب و نظر مثبت پدرخانم، ایشان جواب مثبت می‌دهند. یک ماه ابتدایی پس از ازدواج تهران بودند و پس از آن به قم می‌روند.»

در طول زندگی 70 ساله آنها هم هیچ‌گاه امام با صدای بلند با ایشان صحبت نکردند. در اواخر حیات امام، خانم به شاه‌عبدالعظیم برای زیارت رفته بودند و دیر شده بود. در حالی که آقا معمولا ساعت 2 بعدازظهر ناهار می‌خوردند. امام یک ساعت و نیم سر سفره نشسته بودند تا خانم بیاید و غذا نخورده بودند. هیچ‌گاه امام از خانم نخواستند که فلان چیز را برایشان بیاورند؛ آب، چای و...»

خدیجه خانم در بیان خاطراتش در این باره می‌گوید: «حضرت امام به من خیلی احترام می‌گذاشتند و خیلی اهمیت می‌دادند. هیچ حرف بد یا زشتی به من نمی‌زدند. امام حتی در اوج عصبانیت هرگز بی‌احترامی و اسائه ادب نمی‌کردند. همیشه در اتاق، جای بهتر را به من تعارف می‌کردند تا من نمی‌آمدم، سر سفره، خوردن غذا را شروع نمی‌کردند. حتی حاضر نبودند که من در خانه کار کنم.

 

گرچه خانم خدیجه ثقفی؛ بانو قدس ایران، همسر گرامی امام خمینی در همان ایام فروردین‌ماه 1312 هجری شمسی نامه عاشقانه حضرت روح‌الله رهبر آینده انقلاب اسلامی ایران را از فرط شرم و حیای ایرانی و اسلامی پاره کرده، اما چند سال پیش این نامه از همه جا سردرآورده و نه فقط در صحیفه امام که در مطبوعات و حتی رادیو و تلویزیون خوانده شد.

این بانوی مکرمه..7 روز پیش...به دیدار همسر با وفایش شتافت...روحش شاد

پنجشنبه ٦ فروردین ۱۳۸۸
قوانین و اصول زندگی تو چیست؟... ... نظرات() 

سلام.....

سال نو همه مبارک.....

طی یه سری اتفاقات.....دوباره برگشتم...از لطف خواهر خوبم ترنج بانوی عزیز هم ممنونم...که به من خیلی کمک کرد....

هم توی انتخاب...هم ..............

ترنج عزیز...منو به یه بازی وبلاگی دعوت کردن..با موضوع :

قوانین و اصول زندگی تو چیست؟...

در اصل من قوانین زیادی تو سرم هست که همیشه به خودم یاد آور میشم...اما اون شفاف تر ها و غیر خصوصی هاشو میگم

بسم الله...

1- قانون مهم و اصل ...همیشه و هر کاری که میکنی باید رضای خدا توش باشه...و اگه کمی نارضایتی بود..انجامش نده

2- مهربانی رو هرگز از خودت دور نکن...مهر حتی دشمنت رو نرم میکنه

3- به کسی که بهت اعتماد کرده..هرگز خیانت نکن

4- به کسی که بهت خیانت کرده ..هرگز نفرینش نکن( به قول ترنجم : هر عملی را عکس العملی ست)

5- حیوانات بخشی از زندگی ما هستند...حتی مورچه ها...پس رعایت حال اونا رو هم بکن( البته غیر از سوسکها سبز)

6- اونقدر نخور که از سیری بترکی...ولی قوی باش در زمان گرسنگی

7- مهربانی رو با عشق جواب بده.....اگه کسی یه دونه مهر بهت داد...تو 10 تا بهش بده

8- رازت رو به هر کسی نگو....

9- عشقت رو با همه تقسیم کن...اما عاشق یکی باش

10- خدارو همیشه ناظر بر خودت ببین...حتی در خلوت ترین مکان ها

11- انسانها از قدرتهایی برخوردارند که تا خودشونو نشناسن..بهش پی نمیبرن

12- اعتماد به احساست داشته باش..حس آدم..هرگز دروغ نمیگه

13- پول....کثیف است عینک

14- ( با عرض معذرت) به هیچ دختری اعتماد نکن تا زمانی که عشقش رو بهت ثابت کنه

15- با هیچ پسری اونقدر رفیق نشو که بعد ضرر کنی

16 - همیشه منتظر آقا (عج) باش......

ببخشید زیاد شد..ولی اگه ادامه میدادم..تا 100 تا هم میرسید....نیشخند

در ضمن..امیدوارم دختر خانوما و آقا پسر ها..از نکات 14 و 15 ناراحت نشده باشن...من همشونو دوس دارم