11 سپتامبر ....
یادته...روزایی رو که تو با تمام عشقت
به من میگفتی...فلانی...تو هرگز نمیفهمی چقدر دوستت دارم....
اما من فهمیدم ...(که برا دل خوش کردنم بود)
یادته روزی رو که به من گفتی یه مدت کوچولوی دیگه منتظرم باش.....
اما چند ساله که منتظرم؟؟؟
یادته از شوق...وقتی بهت گفتم...اگه روزی توی این دنیا مال من نشی..مطمئن باش اون دنیا به جای هر چیزی که خدا بخواد بهم بده..تو رو ازش میخوام؟؟؟؟
و تو چطور با هق هقت...همه سرها رو به طرفمون برگردوندی؟
یادته نگاه اول رو؟؟؟؟
یادته؟؟؟
همیشه به خاطر کاری که کردم و تو نزاشتی هرگز به خاطرش ازت عذر بخوام....خودمو لعنت میکنم...میدونی کی؟؟؟کجا؟؟؟ آره ..همون شب که تو خیابون مث دیوونه ها........
اما....
یادم نمیره....وقتی که با گرمای دستات....صورت منو لمس کردی...اما حیف که هنوز سوزش رد انگشتات ...رو صورتم ..داغه داغه.....
حتی اگه روزی...روزی ببینمت..جای دقیق انگشتات رو میگم که کدومش رو...کجای سر و صورتم زدی...
اونجا بود که فهمیدم....که الان 11 سپتامبر دل منه....
برجهای دوقلوی عشق تو و من...اونجا....روی دلم خراب شدن....وکسی نبود که آوارش رو برداره و .....
دلم موند زیر خروارها خروار خاک بی مهری ات....
و توی این چند سال.....انتظار برگشتنت شهر و کشور دلم رو خراب کرد...یکی یکی برجها و ساختموناش فرو ریختن....اما دریغ از یه............