خوب...بنا به دعوت خانوم پت(همشهری محترمه)... منم خاطرات مرگبارم رو میزارم...
بازیگران : من
(اوهوک ...چه اول خودمو نوشتم)..و کلی عوامل اجرایی و برگزاری و خبری و .....
زمان : تابستون 86
القصه : با اجازه..تو رالی کاخ خورشید
..منم به عنوان یه عامل برگزاری ...همراه کلی خبر نگار میرفتم...با ماشینم که یه پرایده
...(البته به ماشینای شما نمییرسه...)
خوب..رالی که میگم یعنی مسابقه سرعت خفن تو جاده خاکی..اونم با سرعت خداقل 150 تا
![]()
(آها حالا فهمیدی چی به چیه....خطر معلوم شد)
بزارین یه دفعه آخرشو بگم...
بعد از 2 روز با سرعت گازیدن و جوراب تو لوله اگزوز کردن(منظور تند رفتن می باشد)..
آخرش رسیدم به مقصد و ...آخیش...رفتم که دور و بر ماشینم ببینم که....آره
اونجا فهمیدم خدا چقده دوسم داشته
...لاستیک ماشینم شده بود عینهو دل مومن...صاف صاف...طوری که خودتو توش میدیدی...![]()
اون یکی لاستیکم هم ...شده بود مث شلوارایی که بچگی هامون پامون میکردیم و رو قالی سر میخوردیم و....نخ نما ...حسابی...خلاصه که خیلی خدا به من و 4-5 تا بی زبون دیگه رحم کرد...
آها اینم بگم...چند روز بعدش ماشینو بردم سرویس...یارو تعمیرکاره گفت...باور نمیکنم با این ماشین راه میرفتی...آخه اصلا چیزی به اسم ترمز وجود نداره......
بازم مثل قبلی ..بازیگر اصلی خودم....نقش مادر : مامانم
مکان : یادش به خیر خونه قدیمی مون
زمان : حداقل 25 سال پیش
القصه (مجددا) : نگین دروغه..آخه کی از 25 سال پیش یادش میاد...خوب یادم میاد دیه چو کار کنم
آره...من بچگی خیلی شر بودم..(نگوییم شر..بگوئیم جستجو گر...ذهن بچه رو خراب نکن)...
راستش..اینقده یادم هست که خودمو دار
زدم.....![]()
e? ببخشید...آخر داستان اومد اولش...
آره لو رفت دیگه...با کش قیطونی!!! خودمو حلق آویز کردم..
میدونین...جالباسی ما یه آینه بهش وصله و یه میز...منم شر(e? بازم گفتی)...یه کش بلــــــند قیطونی پیدا کرده بودم و آره...رفتم بالای جالباسی و کش رو بستم دور یکی از اون جالباسیا و یه طرفش رو هم دور گردن (*زیبا و سفید و بلوری
) خودم...
فقط یادمه که دنیا یه دفعه سیاه شد....بعد دوباره سفید شد...
اونجا بود که فهمیدم مامان(نقش اصلی زن در این قصه) فداکارم...دیده سر و صدا میاد...دویده(آخه اون خونه امون اندازه یه زمین فوتبال...
شایدم بزرگتر بود) و خودش و رسوند به من و منو نجات داد....
هنوزم رد اون کشه رو گردنمه...(حیف گردن زیبا و سفید و بلوریم
)
----بازم بگم؟ آخه به نظر شما تو 28 سال عمر ...چندتا اتفاق خطری افتاده؟خیلی؟ درست حدس زدین...ولی مجال گفتن کم و دست بنده از کتف در آمده....
آها تا یادم نرفته اینم بگم...که یه بار هم (زمان و مکان تفاوتی با بالایی نداره
) میخ بلـــندی رو تو پریز برق کردم....![]()
یادمه که پرت شدم عقب..همه جا هم تاریک شد...مامان اومد(مجددا فرشته نگهبان همه از طرف خدا)..اما باز فرداش هم تکرار کردم..خوشم اومده بود...(اینم بگم..برق از همون زمان به بعد روش کم شد...چون دیگه منو نمیگیره*)
* = الان خودمو چشم کردم...احتمالا دیگه منو نمیبینین
دعوت شدگان : tiny-star ، حجرو مجر(این یه نفره) ، ساچمه ، آتریسا (خیلی گله) ،نگار خانوم... فک کنم بقیه آمارشون از دستم در رفت
**= کلی خاطره مربار دارم ..که به علت خیلی چیزا نمیتونم بگم(خصوصیه)..
شاید اگه خیلی رفیقم بشی..پیشت درد دل کنم..اونوقت میفهمی..سرت دود میکنه



