اون و این
ديدنيهاي ناديد
یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٧
یه حس دااااااااغ !!! ... نظرات() 

تو این سرمای نیمه زمستونی....که البته دست کمی از زمستون هم نداره

دم صبح سرد.....و یخاسترس

پیچیدی لای پتوی خودتو از شدت سرما ...هی از خواب بیدار میشی

هی یه وری میشی...هی پتو رو روسرت میکشی....

دیگه کم کم داری میشی عین یه بستنی که لای پتو پیچیده باشن...

آخ که چقدر سرده....استرس

یهو حس کنی یکی داره پاهاتو فشار میده......

داری از پایین....گرم میشی.....از نوک انگشتای پات....

یه حس خوب ...تو اون حس بد سرما

کم کم گرمتر و گرمتر میشی....

اون گرما هی بالا تر میاد......آروم آروم

یه حس خوب...یه حس قشنگ

یه حس داااااااااااااااااااااااااااااغعصبانی

سرتو از زیر پتو که در میاری تازه میفهمی....

امروز ابرها به خورشید اجازه دادن گرمای وجودشو به تن سرد زمین بتابونه...

و تو هم قسمتی از همین زمینی ....که آفتاب ...کم کم و آروم آروم...از پنجره میتابه روی پاهاتو تورو گرمت میکنه......

آخ.... که چقدر خوبی خورشید....قلب

مثل یه ....مادر

مثل یه....

یه حس دااااااااااااااااااااااااااااااغبغل