تو این سرمای نیمه زمستونی....که البته دست کمی از زمستون هم نداره
دم صبح سرد.....و یخ
پیچیدی لای پتوی خودتو از شدت سرما ...هی از خواب بیدار میشی
هی یه وری میشی...هی پتو رو روسرت میکشی....
دیگه کم کم داری میشی عین یه بستنی که لای پتو پیچیده باشن...
آخ که چقدر سرده....
یهو حس کنی یکی داره پاهاتو فشار میده......
داری از پایین....گرم میشی.....از نوک انگشتای پات....
یه حس خوب ...تو اون حس بد سرما
کم کم گرمتر و گرمتر میشی....
اون گرما هی بالا تر میاد......آروم آروم
یه حس خوب...یه حس قشنگ
یه حس داااااااااااااااااااااااااااااغ
سرتو از زیر پتو که در میاری تازه میفهمی....
امروز ابرها به خورشید اجازه دادن گرمای وجودشو به تن سرد زمین بتابونه...
و تو هم قسمتی از همین زمینی ....که آفتاب ...کم کم و آروم آروم...از پنجره میتابه روی پاهاتو تورو گرمت میکنه......
آخ.... که چقدر خوبی خورشید....
مثل یه ....مادر
مثل یه....
یه حس دااااااااااااااااااااااااااااااغ