اون و این
ديدنيهاي ناديد
چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٧
پدرم...... ... نظرات() 

یا عطشان....یا حسین..

تو وبلاگ یکی از دوستان بودم...جناب مهدی آقا(اینجا)...مطالبی از ایشون جگرمو آتیش زد...

گفتم این شب عاشورا..شاید یه کم ثواب شامل منم بشه

ایشون با کلمات زیبایی در توصیف عزاداری هاشون در بچگی نوشته بودن :

" بچه که بودم برا عزاداری میومدیم حرم. یادمه تو بغل بابام می نشستم! (باور کنین یادمه!) و در طول سخنرانی با انگشتای دست بابام بازی می کردم! بعضی وقتا هم می رفتم سراغ همون ستونا که مثل انگشت فیله!

برقا که خاموش می شد می ترسیدم. (آخه می دونین! بچه از تاریکی می ترسه!)

بر می گشتم پیش بابام می نشستم تو بغلش! (آخه می دونین! بچه که از چیزی می ترسه به باباش پناه می بره!)

بعد که روضه شروع می شد و بابام شروع می کرد به گریه کردن. منم گریه م می گرفت! یادمه دستامو دو طرف صورتش می ذاشتم و ازش می پرسیدم که چرا گریه می کنه!!؟ عین این جمله رو یادمه که بهش می گفتم که: "باباجون! تورو خدا گریه نکن!"

بعد منو دوباره می نشوند تو بغلش و می گفت: " چیزی نیست باباجون! چیزی نیس!" بعد از اون دیگه سعی می کرد آروم تر گریه کنه! "

 

وقتی این سطر ها رو خوندم...دلم به اندازه دنیا لرزید.....اونجا..شمّه ای از درد عاشورا به دلم اومد...

آتش و  غم سخت و جانکاهی که هرگز داغش به سردی نخواهد گرایید.....

====

" بر می گشتم پیش بابام می نشستم تو بغلش! (آخه می دونین! بچه که از چیزی می ترسه به باباش پناه می بره!) "

سه ساله مظلومه....وقتی ترسید...از نعره ها و صدای شمشیرها و ...به کی پناه  برد ؟

" برقا که خاموش می شد می ترسیدم. (آخه می دونین! بچه از تاریکی می ترسه!) "

 پس بچه های خیمه های حسین (ع) ..چی کشیدن؟تو تاریکی...تو آتش خیمه ها....وقت اسارت...

"بعد منو دوباره می نشوند تو بغلش و می گفت: " چیزی نیست باباجون! چیزی نیس!" بعد از اون دیگه سعی می کرد آروم تر گریه کنه! "

کی فرزندان و بچه های خیام امام رو آروم کرد..کی اونا رو تو بغلش گرفت؟ وقتی دیگه خبری از مرد و سالاری چون ابوالفضل العباس(ع) رشید کربلا نبود ؟ کی دل حسین(ع)  رو آروم می کرد؟

" بعد که روضه شروع می شد و بابام شروع می کرد به گریه کردن. منم گریه م می گرفت! یادمه دستامو دو طرف صورتش می ذاشتم و ازش می پرسیدم که چرا گریه می کنه!!؟ عین این جمله رو یادمه که بهش می گفتم که: "باباجون! تورو خدا گریه نکن!"

روضه علی اکبر ، روضه علی اصغر، روضه عباس علمدار(علیهم السلام) که شروع شد و عزادارش حسین (ع) بود...کی اومد پیش آقا ..دستاشو رو صورت بابا گذاشت؟ بابا رو آروم کرد؟

===========

دیروز ...یه راوی میگفت :

وقتی آقا دیدن دیگه یارو یاوری نمونده....ندای هل من ناصر ینصرنی سر دادن...شنیدن صدای هم همه از خیمه ها بلند شد...

آقا به  طرف خیام. رفتن.....فرمودن .. سروصدای شما و ضجه های شما باعث خوشحالی دشمنه؟ پس چرا همهمه و ....

صدایی از داخل خیمه ای آمد..که ای سرورم...زمانی که شما ندای  هل من ناصر ینصرنی  سر دادید....

علی اصغر(ع)  ..خودش رو از گهواره به زمین انداخت....

تا بگه من هنوز هستم......

پدرم هنوز تنها نیستی

حــــــــــــــــــــــــــــســـــــــــــــــیـــــــــــــــن

جــــــــــــــــــــــا ن



التماس دعا